چکیده مقاله
چین، همیشه برای من مقصدی ناشناخته و پررمز و راز بود.حالا که این متن را مینویسم یک هفته از پایان سفر چین […]
چین، همیشه برای من مقصدی ناشناخته و پررمز و راز بود.
حالا که این متن را مینویسم یک هفته از پایان سفر چین میگذرد و در پروازی از کرمان به تهران هستم. ردیف جلوی من سه مرد چینی میانسال نشستهاند و دارند از ساندویچ کتلت خود لذت میبرند.
به این فکر میکنم که قبل از سفر، تصورم نسب به این سرزمین چگونه بود و حالا چهطور؟
قبل از سفر، چین یک کشور بزرگ و نمیدانم چرا، در ذهن من قرمزرنگ بود، در شرق نقشهی جهانی که یکسالی میشود که به دیوار اتاقم آویختهام و هرازگاهی آخر شبها نگاهی به آن میاندازم.
به یاد میآورم که تا پیش از سفرم به این کشور، چند تصویر در ذهنم با نام چین گره خورده بود. مهمترین و پررنگترینشان عکسهایی از شهر ممنوعه در کتاب «تاریخ هنر» هنرستان و عکسی از نمای نزدیک و البته ناواضح، از «ارتش سربازان سفالین» هستند همراه با اسم یک عالمه سلسه، که برای حفظ کردن نام و نشان خودشان، امپراتورانشان و زمان تأسیس و پایانشان، در دوران مدرسه و کنکور، مورد تحسین خانواده قرار گرفته بودم. بین خودمان باشد ولی حالا هیچ کدامشان را به خاطر ندارم.
تصویر ذهنی دیگری هم داشتم: غذاهای عجیب و غریب، بدبو و حال بههمزن با آن چوبهای مسخرهشان.
شاید با خود فکر کنید که این تمام آن چیزی بود که میتوانستم از کشور چین تصور کنم، اما نه صبر کنید.
سال زندگی در ایرانی که با چین روابط دوستانه دارد، قطعاً شناخت بیشتری به من داده بود، من حتی مردم چین را هم که چشم بادامی صفتی بود برای توصیفشان به خوبی میشناختم و آنها را مردمی آرام و ساکت و کمحرف تصور میکردم.
این نکات را به علاوهی مقدار نه چندان کمی از نفرت کنید. اما شاید بپرسید چرا نفرت؟ جواب آن ساده است: به دلیل اجناس نامرغوب، ارزانقیمت و بوگندویی که سالهاست در پاچهی ما میکنند.
همین و بس.
یک پکیج کامل از شناخت تاریخ و فرهنگ و تمدن چین. دیگر چه میخواستم؟ هیچ به جز یک سفر به چین و ماچین.
اما همین حالا که مهمانداران دارند شامم را به دستم میدهند، اولین تصویر من از چین چیست؟
برج زنگولهی شیان، جاستین و کریستیانا لیدرهای چینیمان، برجهای بلند و پرنور، رودخانههای عریض، خیابانهای منظم و پر از دوچرخه، تلهکابینهای زیاد، پلهای شیشهای فراوان و مردمی خوشپوش، پر سر و صدا و جیغ جیغو با دلی جوان و زبان انگلیسی به شدت ضعیفشان اما مهربان.
تنها نکات منفیای که از آنجا در ذهن دارم، بوی بد غذاها، بوقهای ممتد و بی دلیل رانندگان و دشواری استفاده از اپلیکشینهای داخلیشان به دلیل ملیت ایرانیام که به قول دوستی، مانند عشقی است که بودنش مایهی عذاب است و نبودنش غیرقابل تصور.
فکر میکنم لیدر بودن و نگاهی که به ضرورت شغلی، به این سفر داشتم سبب شده بود، از مسافران دقت کمتر که چه عرض کنم، کلاً دقتی در انتخاب مقصد به خرج نداده باشم.
گفتند:
-میای چین؟
-کی؟
-۱۵ شهریور.
با کمی مکث گفتم:
-«بله! گوربابای پایاننامهی هفتهها در انتظار. بریم.»
«پکن» یا «بیجینگ» خودشان،«شیان»، «ژانگژیاژیه»،«شانگهای»،«ویووان» و البته «چنگدو» شهرهایی بودند که در طول ۲۱ روز سفرم به چین دیدم.
حالا، نام «پکن» برایم گره خورده است با دیوارچین، پاندا، ریشکا سواری در محلهی شیچاهای، کاخ تابستانی، بستنی ماچایی که مسافران خوردند ولی من به دلیل کمبود وقت و مشغلهای که در آن لحظه داشتم، از تجربهی آن بیبهره ماندم، باران ناگهانی و سیلآسای شب دوم در پکن، دستگاه چنج پول لابی هتل که روزی ۴۰۰ دلار را با نرخ ۷/۲ چنج میکرد، رسپشن مهربان هتل که برای خرید کیک تولد یکی از مسافران کمکمان کرد و در نهایت شهری که گرچه پایتخت چین است ولی به نسبت شانگهای بیآلایشتر و کمرمز و رازتر بود.
بعد از «پکن» به «شیان» رفتیم با قطار سریعالسیری که تا لحظهی سوار شدن همهی مسافران، باعث گردش سریعتر خون در رگهایم شده بود.
شاید بپرسید چرا؟ چون یکی از دوستانم که چندماه قبل به چین آماده بود، گفته بود که از لحظهی باز شدن گیت، تا حرکت قطار فقط ۵ دقیقه وقت هست!!! حالا از او ممنونم بابت توصیهاش، اما میدانم که این زمان را باید در عدد ۳ یا شاید هم ۴ ضرب کرد.
و اما تصویر ذهنیام از «شیان»
«جاستین» لیدر محلیمان با چشمهای مطمئن اما نگرانش، «Bell Tower »، «خیابان مسلمانان»، زیرگذر تو در توی میدان «Bell Tower»، اولین غذای چینی خوشمزهای که خوردم «همبرگر چینی»،«ارتش سربازان سفالین» از نزدیک و با کیفیت فولاچدی، چهرهی «سرباز سفالین» پشت شیشهی سکوریت در سالن شمارهی ۳ ، موهای بسته شده بغل سر سربازان، اسبهای سفالینی که اگرچه روزگاری روی پای خودشان ایستاده بودند، اما حالا ما به تعادلشان اعتمادی نداریم و با چند لولهی فلزی آنها را به زمین محکم کردهایم.
ماجرای دزد و پلیسی ناگهانی در سالن شماره یک ارتش سفالین که شخصیتهای اصلی آن، یکی از مسافران ما در نقش قربانی و توریست استرالیایی گستاخی که نقش دزد را به خوبی ایفا کرد، بودند و همینطور پلیسی چینی که خدا را هزاران مرتبه شکر، به زبان انگلیسی مسلط بود.
نمایش «جادهی ابریشم» و ذوق چشمان مسافران بعد از اتمامش،«دیوار شیان»، دوچرخه سواری بر فراز این دیوار که از تجربه آن هم محروم ماندم اما سعی کردم همچون مادری مهربان، از لذت بردن مسافرانمان به گونهای لذت ببرم که گویی خودم آن را تجربه میکنم.
«ژانگژیاژیه»
فرود در فرودگاه شهر زیر باران، دیدار با مهربانترین و خوشخندهترین لیدر سفر کریستیانا، چترهای بزرگ و مشکی هتل، حرکت بر فراز ابرهای بارانی با آسانسوری مرتفع و قطع ناگهانی باران و لحظهی باشکوه دیدار با کوههای آواتار در بین مه و ابر که سوررئالترین تصاویری بودند که تا آن لحظه در زندگیام از نزدیک دیده بودم، ساختمان ۷۲ و آسمان پرحبابش ، شرکت در مراسم رقص دستهجمعی و دست مردانهی یکی از رقصندههای نمایش که وسط جمعیت شانهام را گرفت در حالی که فریاد میزد:«برقصص برقصصص.»
کوههای «تیانمن» و تلهکابین طولانی و اعجابانگیزش،«پل شیشهای» که هیچ وقت فکر نمیکردم بتوانم روزی بدون ترس از آن عبور کنم، ولی توانستم، آن هم بدون ذرهای دلهره.«دروازه بهشت» که وقتی عکسهایم را مقابلش میبینم فکر میکنم چیزی است شبیه به رویا.
«شانگهای»
مدرنترین شهری که تا کنون در زندگیام دیدهام ، نیویورک شرق، طولانیترین خط متروی دنیا، برج مروارید، ایستادن روی پل شیشهای برج، گشت شبانه با کشتی کروز بر روی رودخانه و برجهای بلند و پر نقش و نگار اطراف آن، شوخی با یکی از همسفران بر سر اینکه هرکداممان دوست داریم کدام یک از این آسمانخراشها را صاحب میشدیم، دیزنیلندی که بلافاصله بعد از ورود به آن چندین و چندسال جوانتر شدیم و برای ساعاتی سعی کردیم از دغدغههای بزرگسالی به دور باشیم، خداحافظی با ده نفر از مسافران در لابی هتل که به تهران بازمیگشتند و حرکت به سمت ایستگاه قطار برای رسیدن به ویووان.
«ویووان»
شهری کوچک در فاصله ۳-۴ ساعتی از شانگهای، هتل شیک و پیکی که از هتل ما در شانگهای هم مدرنتر بود،
مدیر داخلی مهربان هتل که هنوز هم نامش را نمیدانم ولی مثل خواهربزرگتر نداشتهام در چند روز اقامت ما در هتلشان هرلحظه از شبانه روز که سوال یا مشکلی در پیش بردن تور برایم پیش میآمد، پشتم به کمکهای بیدریغش گرم بود، خیابان روبهروی هتل و مغازهی چینیفروشیای که تفاوت قیمت عجیب و غریبش با شانگهای گران قیمت من و مسافران را به تعجب وامیداشت، روستای wolonggu و آبتنی در رودخانهاش که خستگی چندروزهی تور را در لحظه شست و با خود برد، شبگردی در محله Xiangao که گویی در زمان سفر کرده و در کوچههای چین باستان قدم میزدم، مردم مهربان و البته توریست ندیدهی آنجا، که فکرکنم قریب به صد عکس با من گرفتند و روستای Wangxian که اگرچه مسافران از دیدنش لذت بردند اما من همچنان معتقدم که آن حجم از لذت، چیزی جز تاثیرات سوشالمدیا نبوده و نیست و اینستاگرام چه خوب میتواند از کاه کوه بسازد.
«چنگدو»
دومین پرواز پرتکان در چین، شهری در یکی از استانهای جنوبی چین«سیچوآن»در نزدیکی مرز تبت، خواستگاه پانداهای چین، شهری مدرن که باز هم این سوال را در ذهنم ایجاد میکرد که چین لعنتی ما دیگر به کجای تو سفر کنیم که این حجم از مدرنیته را نبینیم، مرکز خریدهای بلند و گران قیمت، دیدار با سه دوست چینی که از اینستاگرام پیدایشان کرده بودیم و بعد از پیامی کوتاه در ویچت، تصویری تماس گرفتند، آدرس هتل را پرسیدند و یک ساعت بعد حضوری به دیدنمان آمدند و به زور ما را برای نهار به رستوران فوقالعادهای بردند که موقع بیرون آمدن از آنجا فهمیدم آشپز رستوران ستارهی میشل داشت و الحق و الانصاف نگاه من به غذاهای چینی را تغییر داد، چراکه بینظیرترین ماهی عمرم را آنجا خوردم.
طبق معمول سفرها، یکی دو روز آخر بیشتر در راه بودیم و کمتر به گشت و گذار میگذشت بنابراین دائما در ذهنم این چند هفته سفرم را مرور میکردم، به این فکر میکردم که قبل از سفر ده روزه و کمجمعیت قرقیزستان یک هفته خواب و خوراک نداشتم، اما حالا در سفر به کشوری پردردسرتر و توری پرجمعیتتر چه قدر رهاتر بودم و با اعتماد بیشتری نسبت به خودم رفتار میکردم.
در تمام مدتی که چین بودم از دوست و آشنا پیامهایی دریافت میکردم حاکی از اینکه چه قدر برایم خوشحالاند یا چهقدر با ساحل ۳-۴ سال پیش فرق کردهام و… . نمیدانم چرا ولی همیشه اشتراکگذاری عکسهایم در اینستاگرام و نشان دادن ظاهری از آنچه بر من گذشته، حس انسانی متقلب را برایم تداعی میکند. بنابراین در پاسخ به آنها میگفتم ممنونم؛ اما… .
«اما» را در دلم میگفتم، میگفتم اما کاش فلان اتفاق نیفتاده بود، کاش فلان حرف را نزده بودم … و هزاران ایکاش دیگر که حالا میفهمم انگار این ذات زندگیست که همیشه در کنار رضایتی که از زندگی داری اما و اگری هم برایت باقی بگذارد.
تور چین با همهی فراز و فرودهایی که داشت ساحل را به آدمی بزرگتر، شجاعتر و مطمئنتر از ۲۱ روز قبلترش تبدیل کرد.
بالاخره صبح سهشنبه ۷ مهر ۱۴۰۴ بعد از ۸ ساعت پرواز به تهران رسیدم. وقتی به خانه رسیدم ساعت ۶:۳۰ صبح بود در را که باز کردم حس عجیبی داشتم، دلتنگی، بیگانگی یا نمیدانم چی… . دوش گرفتم، چمدانم را باز کردم، صبحانه خوردم و دیدم نه اینجوری نمیشود، گوشیام را برداشتم سایت ماهانایر را چک کردم و دیدم دو صندلی برای پرواز ساعت ۳ بعدازظهر به کرمان دارد. بالافاصله پرواز را خریدم و زنگزدم به بابا که مطمئن بودم بیدار است و به او گفتم: «بابا من امروز عصر میام کرمون». هیجان بابا و مامان در آن لحظه، چنان ذوقی در دلم انداخت که حد و حساب نداشت.
بقیهی روز را فقط به رفتن به خانه و دیدن عزیزانم گذراندم تا بالاخره ساعت ۵ عصر بعد از یک ساعت و نیم پرواز، رسیدم کرمان، حتی چمدانم را هم در بار نداده بودم که مبادا به خاطر گرفتنش معطل شوم و چند دقیقه دیرتر به آغوش خانواده برسم.
درهای هواپیما را که باز کردند دویدم سمت سالن فرودگاه، مامان و برادرم را دیدم که با لبخند منتظرم بودند. خودم را پرت کردم در آغوش مامان، گریه امانم نمیداد.
همان لحظه بود که فهمیدم بهترین تصمیم زندگیام تا آن لحظه همین بود که با وجود خستگی پرواز دیشب بیام کرمان.
۱۵ مهر ۱۴۰۴